معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢١ - ارثيه - هدایتی ابوذر
ارثيه
هدایتی ابوذر
مثل هميشه پاي کامپيوتر نشسته بودم و داشتم کتاب جديدي را که ناشر داده بود ويرايش ميکردم، که داييپيمان زنگ زد. نميخواستم گوشي را بردارم و کاش که برنميداشتم. داييپيمان بيحرف پيش گفت: «آقانصرت مُرد.»
گفتم: «آخ، کي؟»
آقانصرت با آنکه ثروتمند بود، مردي دوستداشتني بود. گفت: «آخ ندارد که؛ يک روز هم تو ميافتي ميميري.»
حرفش را نشنيده گرفتم، گفتم: «مراسم تشييع کي است؟»
گفت: «بپرس مراسم تقسيم ارث کي است؟»
گفتم: «اين را بايد زنش بپرسد. به ما چه!»
آقانصرت سالهاي آخر عمرش، جدا از زنش زندگي ميکرد. خانه¬اي براي زنش خريده بود و خودش رفته بود تو باغ بزرگي زندگي ميکرد که نزديک کرج داشت. با زنش نمي¬ساخت. بچه هم نداشتند.
گفت: «حالا کي ميآيي؟»
گفتم: «من براي تشييع جنازه ميآيم. فقط خبرم کن.»
فرداي آن روز، باز داييپيمان زنگ زد. پيش خودم گفتم حتماً براي تشييع جنازه يا مراسم ترحيم آقانصرت تماس گرفته. گوشي را برداشتم: «تا حالا کسي را ديدي که از پسرعموي ناتني پدرش ارث ببرد؟»
چيزي نگفتم، گفت: «خيلي خرشانسي.»
ماندم، گفتم: «الو... داييپيمان....»
خيلي راحت گفت: «پسر! تو از آقانصرت ارث بردي. تو اين مدت، يک وقت از خانه بيرون نياييها. مبادا بلا مَلايي سرت بيايد. تو الآن خيلي ميارزي.»
هيچوقت فکر نميکردم من که سال تا سال هم آقانصرت را نميديدم، با يک آمدن و رفتن عزراييل، صاحب دهميليون تومان شوم.
وقتي گوشي را گذاشتم، به لباسهايم فکر کردم. از زنم پرسيدم: «من لباس سياه هم دارم؟» و زنم دنبال تيرهترين لباسم گشت. بلافاصله هم از پشت ميزم بلند شدم، رفتم گوشهاي نشستم، دست به پيشانيام گرفتم و سعي کردم به سَجاياي اخلاقي آقانصرت فکر کنم؛ ولي فايدهاي نداشت. هيچ کدام از سَجاياي اخلاقياش را به ياد نميآوردم. بدبختي هم هي حواسم پرت ميشد و به پولي فکر ميکردم که به من بخشيده بود. آخر اين اولين باري بود که کسي بعد از مرگش به من چيزي ميبخشيد؛ حتي وقتي بابايم مُرد، چيزي برايم نگذاشت؛ حتي آن ساعت طلايي را که ميدانست برايش ميميرم. حاضر بودم ساعت طلايش را به من بفروشد که اين کار را هم نکرد. همهي دار و ندارش را يککاره داد به خيريه.
چيزي از اين خبر روحافزا به زنم نگفتم. البته کار خيلي سختي بود که اين خبر را توي دلم نگه دارم. ميخواستم اول از همه، اين خبر غافلگيرکننده توي ذهن خودم تهنشين شود، بعد به ذهن او منتقل کنم؛ ولي نميدانم چرا هر بار که به دهميليون فکر ميکردم، باز برايم تازه بود. انگار قرار نبود هيچ جوري اين خبر تهنشين شود!
چند روز گذشت تا اينکه زنم از فاميل شنيد که چه ارثي به من رسيده. اولش دلخور شد، بعد که فهميد شوهرش براي مال دنيا تره هم خرد نميکند، گفت: «خوب نيست آدم اينقدر تارک دنيا باشد. آن بندهي خدا خواسته گرهاي از مشکلات ما باز کند. تو هم نبايد اينقدر نسبت به مال دنيا بيتفاوت باشي. آنقدر که حتي خبر به اين خوشي را توي دلت نگهداري و حتي به من که همرازت هستم، نگويي.»
از اينکه زنم فکر کرد دنيا برايم پشيزي نميارزد، خوشم آمد. تو اين مدت هم به اين ارثيه و چيزهايي که قبل از اين لازم داشتم، فکر کردم: لبتاپ، دوربين ديجيتالي، گوشي لمسي، تلويزيون LED، ماشين، سفر خارجي و.... بزرگترين مشکلم بعد از هضم خبر اين ارث نازنين، اين بود که با اين پول نميشد همهي اين چيزهايي را که ميخواستم بخرم.
چند بار با خودم فکر کردم، اگر آقانصرت به جاي دهميليون، بيستميليون مرحمت ميکرد، حتماً ميتوانستم همهي چيزهايي را که ميخواستم، بگيرم و اينقدر هم زيادي فکر و خيال نميکردم.
تا قبل از اين ارثيه، به خريد لبتاپ اوراقي هم راضي بودم. آخر هر وقت جايي ميرفتم، نميتوانستم کارهايم را با خود ببرم؛ ولي اگر لبتاپ داشتم، ميتوانستم بيرون از خانه و در سفر و حتي در مهماني هم ويرايشهايم را انجام بدهم.
فهرستي از جنسهايي را که ميخواستم، تهيه کردم؛ هر روز به مغازهها سر ميزدم و جنسها و مارک وسايل را بررسي ميکردم و قيمت هر کدام را هم مينوشتم. با تمام دوست و آشنايي که خبر از اين ارثيه نداشتند، تماس گرفتم و با آنها دربارهي خريد وسايل مشورت کردم. به همهي مغازههاي تعمير گوشي موبايل و تلويزيون و ماشين هم سر زده بودم. آخر شنيده بودم، آنها بهتر از هر کسي ميدانند که کدام مارک، خوب است و کدام يکي، خوب نيست. دفترچهاي خريده و توي هر صفحه، مارکها و قيمت جنسها را نوشته بودم. در هر صفحه هم، نظر کارشناسي افراد جورواجور را مينوشتم. شبها که زنم ميخوابيد، دفترچه را ميگرفتم دستم و اطلاعات جنسها را بررسي، و پشت سر هم، قيمتها را جمع و تفريق ميکردم. همهي سعيام اين بود که همهي چيزهايي را که ميخواهم، بخرم، آن هم با بهترين کيفيت، ولي هر بار پول کم ميآوردم.
بعد از اينکه وکيل مرحوم آقانصرت خدا بيامرز، يک فقره چک، دودستي تقديمم کرد، بلافاصله بانک رفتم و پول را تو حسابم خواباندم.
از بس ذهنم مشغول شده بود، دو هفته نتوانستم ويرايش کنم. بارها از انتشارات زنگ زده بودند، کتابي را که براي ويرايش پيشم است، تحويل بدهم.
مجبور شدم براي دادن اجاره و خرجي خانه، کمي از روي پول ارثيه بردارم. چند روز اول که پول برداشتم، کلافه بودم. هر از گاه دفترچهي حسابم را برميداشتم و به مبلغ نهميليونوپانصدهزار تومان خيره ميشدم و احساس ميکردم ديگر نميتوانم با آن چيزي بخرم؛ چون به پولم ناخنک زده بودم.
روزي ديدم، زنم هي توي اتاقم ميآيد و الکي دور و برم ميچرخد و به هواي مرتب کردن اتاق، زيرچشمي نگاهم ميکند. به صندلي تکيه دادم و گفتم: «در خدمتم. تقاضاي جديدي هست؟»
به ديوار تکيه داد و دست به سينه زد و گفت: «چهقدر به هم ريختهاي.»
جا خوردم، گفتم: «يعني چي؟ به جاي اينکه يک استکان چاي بياوري که خستگيام در برود، ميگويي....»
طبق معمول نگذاشت حرفم را بزنم و باقي حرفم توي دهانم ماسيد. گفت: «خدايي توي اين دو ماه، تو کار کردي که خسته هم باشي؟»
فکر کردم به عدد دو، يعني من دو ماه است که ويرايش نکردم؟ يعني آقانصرت دو ماه است که رفته سينهي قبرستان؟ زنم منتظر جوابش نماند، پشت به من کرد و راهي آشپزخانه شد. ماندم، زنم که هميشه فکر ميکردم کاري به کارم ندارد و نميداند من چهکار ميکنم، چه جوري فهميده که من توي اين مدت، يک جمله هم ويرايش نکردم؟
بلند گفتم: «همه چي مگر به کار کردن است؟ گاهي هم بايد فکر کرد. دارم فکر ميکنم. ميخواهم چيزي بنويسم. چهقدر کار مردم را ويرايش و ديگران را معروف کنم؟»
منتظر واکنش زنم شدم. سکوت مطلق زنم، يعني اينکه دارد دنبال جواب دندانشکني ميگردد. بالأخره زنم به حرف آمد؛ ولي تُن صدايش خيلي آرام بود. انگار داشت با خودش حرف ميزد: «تو هر وقت ميخواهي فکر کني، قيافهي شادي داري، ولي چرا تازگيها که فکر ميکني، پکري، دمغي، دلخوري، منگي، سر به هوايي.»
بدبختي بزرگي بود که زنم خيلي خوب مرا ميشناخت. تا آن روز، خيال ميکردم شخصيت پيچيدهاي دارم و براي کشفم بايد گروهي روانشناس آستين بالا بزنند و روح و روانم را تشريح کنند. ناچار شدم بروم توي آشپزخانه که چهرهبهچهره به اين گفتوگوي کوفتي ادامه بدهم، بلکه بتوانم فکرش را منحرف کنم و اين دستهگلي را که نميدانم کي و چه جوري به آب داده بودم، پس بگيرم؛ گفتم: «خيلي خوشحالم، خيلي. بگو چرا.»
نگاهم کرد و چيزي نگفت. گفتم: «خدايي خيلي خوب مرا ميشناسي.»
لبخندي زد. گفتم: «واقعاً به تو افتخار ميکنم.»
او هم لبخندي زد. احساس کردم در منحرف کردن فکرش دارم موفق ميشوم، گفتم: «دنيا بيوفاست. بدجوري هم بيوفاست. عزيزم! راستش يکي از دوستهايم بدجوري مريض شده. براي همين هم تو فکرم و دستم به کار نميرود. هر کس نداند، تو ديگر ميداني که من چه روح لطيفي دارم.»
گفت: «اِوا... کدامشان؟»
گفتم: «نميشناسي.»
پرسيد: «حالا چه مريضياي دارد؟»
آهي کشيدم، سري تکان دادم، دستم را جلوي دهانم بردم و گفتم: «درد رواني!»
نگاهم کرد و گفت: «يعني چي؟ زده به سرش؟»
گفتم: «نه اينقدر ديگر. طفلکي براي مداوا هم کم آورده.»
گفت: «آخيش. چه بد. خُب از اين پولي که به ما به ارث رسيده، کمکش کن.»
نخواستم به رويش بياورم؛ ولي اصلاً خوشم نيامد که گفت به ما ارث رسيده. فاميل من مُرده، پس چيزي به من رسيده. مسئله خيلي روشن بود. از اينکه فکر ميکرد دربارهي مسائل مالي ميتواند از ضمير «ما» استفاده کند، احساس خطر کردم.
گفتم: «نه عزيزم! فقط برايش دعا کن. بعدش هم يک قِران دو قِران نيست که. خيلي است. بايد نيکوکارهاي کل کشور دور هم جمع شوند، بلکه بشود کاري کرد.»
مظلومانه زل زد به من و گفت: «خدايي خيلي متأثر شدم.»
گفتم: «تو الآن متأثر شدي، من دو ماه است که متأثرم.»
از اينکه با موفقيت اين جنگ نرم را بردم، خيلي خوشحال بودم. باور داشتم اگر جايم در خانه امن باشد، بهتر ميتوانم به اهدافم برسم. خواستم بروم توي اتاقم، که آمد دستم را گرفت و حلاليت خواست: «جان پسرمان مرا ببخش!»
گفتم: «چرا عزيزم! مگر باز جايي، دستهگلي، چيزي به آب دادي؟»
گفت: «نه، ولي فکر کردم توي فکر اين ارثيهاي و اين پول دارد بينمان جدايي مياندازد. آخر چند وقت است که خيلي کمحرف شدي؛ حتي جرأت نکردم دربارهي اين پول با تو حرف بزنم که چي بخريم، چي نخريم.»
لبخند خيلي تلخي زدم. خواستم روي افکارش کار کنم که نبايد به اين موضوع که چه بخريم يا نخريم، فکر کند، چون مال دنيا آدم را از فضايل انساني دور ميکند، که چون فرصت خوبي نبود، منصرف شدم و غيرمستقيم تيکهاي انداختم که او هم خوب ادامه داد. گفتم: «اي بابا، مال دنيا...»
و او ادامه داد: «ميدانم عزيزم! چرک کفِ اين دست صاحبمرده است.»
با خيال راحت رفتم نشستم پشتميز و با خودم شرط گذاشتم که توي همين هفته، بايد تکليف اين پول را روشن کنم. بعد روزها را شمردم. دو روز بيشتر از اين هفته نمانده بود. دلشوره گرفتم. من توي دو ماه نتوانستم به نظر نهايي برسم که چه کنم و چه نکنم، چهجوري ميتوانستم توي دو روز، يعني ٤٨ ساعت...، که صداي زنگ تلفن پيچيد و حواسم پرت شد. زنم گوشي را برداشت که کاش هيچوقت برنميداشت و اصلاً ما از اول زندگيمان تلفن نميکشيديم و اصلاً هم به ذهن گراهامبل نميرسيد که تلفن را اختراع کند.
زنم گوشي را داد دستم و گفت که با تو کار دارند و تا گفتم: «بله»، ناشرم بيسلام و احوالپرسي، رفت سر اصل مطلب، جوري که هول کردم و به لکنت افتادم. زنم بيصدا گفت: «چي شده؟ کيه؟»
به او فهماندم که هيچي نشده، فقط تو برو، که زنم هم گوش نکرد و همان جا جلوي من ايستاد و با دقت به حرفهايم گوش داد. من هم راحت نميتوانستم جلوي زنم هر حرفي را بزنم. ناچار بودم که بيشتر گوش باشم و گاهي هم در حد چند کلمه از خودم دفاع کنم، بلکه آب رفته به جوي برگردد.
ناشر گفت: «هنوز کپي برگهي قرارداد را داريد؟»
گفتم: «بله.»
گفت: «بند دوم قراردادمان که يادتان هست؟»
يک چيزهايي يادم بود، ولي نميخواستم جلوي زنم بگويم. گفتم: «بله، ولي دوست دارم از زبان شما بشنوم.»
صداي آهش را شنيدم: «که دوست داريد از زبان من بشنويد. چشم. بند دوم قرارداد: اگر بيش از ٤٥ روز، ويراستار به تعهد خود در انجام کارهاي محوله عمل نکند، انتشارات شخصاً راجع به ادامهي همکاري با ايشان، تصميم نهايي را اتخاذ خواهد کرد.»
به چشمهاي زنم زل زدم که زل زده بود به چشمهايم، و گفتم: «بله. صحيح است.»
ناشر پرسيد: «پس صحيح است؟ حالا تصميم نهايي اتخاذ شده. شما از امروز ديگر ويراستار ما نيستيد. اين هم تصميم نهايي.»
گفتم: «نه... واقعاً من متأسفم. من اصلاً... خداي من، چهطور ممکن است؟ خدايي ميخواهم عرض کنم... نه اين اصلاً امکان ندارد.»
و بعد ديگر صداي ناشر را نشنيدم و به جاي آن صداي بوق را شنيدم. وقتي روي ديوار سُر خوردم، گوشي را به زنم دادم. زنم گوشي را بيخ گوشش برد و گفت: «الو.» وقتي ديد تلفن قطع شده، کنارم نشست: «چي شده؟ بگو ديگر. بابا يک حرفي بزن!»
بکوب ميپرسيد و نميشد از شر سؤالهايش خلاص شد. گفتم: «دوستم....»
گفت: «خُب.»
دست به پيشانيام گرفتم و گفتم: «کارش تمام شد.»
زد روي دستش و گفت: «اِوا... خاک عالم. تو که گفتي زياد حالش بد نيست.»
نگاهش کردم و گفتم: «ولي ديگر کارش تمام شد.»